چشم هاي زيادي منتظر بودند تا بيرون ريختن كلمات از دهان من
شروع شود همه شبيه ماهيگيران ِسرزميني بدون دريا هستند
گاهي وقت ها احساس ميكنم دل به رد دريا زدن هم ميشود
حس خوشايندي باشد ، حداقل جسارت اينكار را داشته ايم . از
مه غليظي حرف ميزنم كه بعضي وقت ها حتي از بالاي بلند ترين
دكل هم نميشود نگاه را از لايه هايش عبور داد وقتي همه جا
اينگونه مه آلود باشد چه فرقي ميكند دريا ماهي داشته باشد يا
نه ... چند نفري به صف شنوندگان اضافه شد همه چيز انقدر
اتفاقي پيش آمده بود كه من براي يافتن جملات مناسب شبيه
آدم هايي كه راه تنفسشان در قسمتي از از سينه به شوره زار
منتهي ميشد مكث ميكردم و به ليوان آبي كه گوشه ي تريبون
بود ميفهماندم كه نديدن نيمه ي خالي چيزها ممكن است به
اعتراض و تظاهرات دنياي اطراف نسبت به تو منجر شود آنوقت
براي قرض گرفتن حتي يك قايق ساده نيز به مشكل بر ميخوري.
آنقدر سرگرم گفتگو با ليوان شده بودم كه همه ي مردم با
چشمهاي از حدقه در آمده صحنه ي سخنراني را ترك كردند و
اينبار هم ناميد از صيدي تازه به خانه هاي كاهگلي خود
برگشتند.حالا ميشد با يك مثال عيني به ليوان توضيح داد: اگر
چون چشمه اي زلال و شفاف باشي هميشه آدم هايي هستند
كه به قدر نياز و با وسواس از تو آب بردارند و اين تصوير كاملن
برعكس ميشد وقتي چون رودي پر آب از سينه ي دشتي عبور
كني در پائين دست تو كانالهايي حفر ميكنند بدون ملاحضه آب
تو را ميكشند و دست آخر تو را كثيف و بي مصرف ميكنند. ليوان
كه مثل آدم ها ياد گرفته بود سر تكان بدهد شروع كرد به تاييد
حرف هاي من ... ديگر هيچكس آنجا نبود كه به او بگويم : من
بسيار هوشيارم و از اينكه با نا هوشياري خويش به تباني دست
زده ام...همه ي اين حرفها چيز هاي خنده داري بيشتر نبودند
مردم ترجيح ميدادند صداي گوشخراش مارش هاي نظاي مي
رابشنوند و شب ها درگريه هاي دست جمعي آنقدر گريه كنند
كه شايد درياچه ي كوچكي
درست شود آنوقت ميشد دوباره بساط ماهيگيري را پهن كرد و
از نو زندگي كرد ...
پدرم به سراغم آمده با چهره اي پر از سوال و نگاهي ناميدانه !
( خيلي وقت ميشود كه در گريه هاي دسته جمعي شركت
نميكنم و تمام شب را در تاريكي چيزهايي كه نميدانم با درخت،
ميز، مسواك و اين آخري ها ليوان هاي
استيل مشغول چانه زني هستم ) حالا چرا استيل ؟! دليلش سو
تفاهم هايي بوده كه در حرف هاي ما پيش آمده ...ليوان هاي
شيشه اي مرتب زيبايي خودشان را به رخ من ميكشيدند و من
مجبور بود به روشي كاملن عيني به آنها بفهمانم كه زيبايي
هميشه ماندگار نيست ... حتي وقتي كه مسواكم را خوردم تا
به او بفهمانم تكه هاي غذا كه لابلاي دندهايم گير كرده اند حق
دارند از ترشح اسيد معده بترسند و حاضرند در بوي گند خودشان
خفه شوند تا اينكه آن پائين اتفاق هاي نامعلوم برايشان پيش
بيايد . حتي گاهي اين اتفاق از داستان هاي تخيلي
پر فروش هم عجيب تر است ! بيچاره مسواك نفهميد وبراي يك
سفر علمي راهي سرزمين هاي ناشناخته شد!
پدرم هميشه كنارم مينشست از وضعيت من شكايت داشت ،
هيچوقت ياد نگرفته بودم پيرهن بلند بپوشم و ريشم را نرم و بور
نگه دارم! هميشه دنبال چيز هايي ميگشتم كه بودند، اما اين
آخري ها عشق بدجور كلافه ام كرده بود! اگر به نبودنش حكم
ميكرد گلويم را ميگرفت و آنقدر ميفشرد تا نفسم بند بيايد!شايد
براي همين اين روزها هميشه ليوان آبي باخودم داشتم. اما اگر
بود چرا نميشد عليه او دست به كار شد ؟ چرا نميشد به او
فهماند كه بايد قسمت خالي ليوان را هم ببيند؟ چرا نميشد
گلويش را گرفت و خفه اش كرد!
چشم هاي زيادي منتظر بودندكه بالاخره روشن شدن تكليف
ما را ببينند . من به همه قول داده بود كه لاشه ي عشق را كت
بسته تحويلشان ميدهم . اما پدرم ميگفت : تو ديوانه شده اي
(شايد همه ي آن كساني كه منتظر تحويل گرفتن لاشه ي
چيزي كه نبود،بودند! اينطور فكر ميكردند) اما پدرم دلش
ميسوخت و بقيه را نميدانستم ... ميگفت به خاطر اينكه از گريه
هاي شبانه فرار ميكني چيزي به نام شيطان در روح تو رسوخ
كرده است و يافتن معني اين حرف ها براي من كمتر از يافتن
عشق اهميت داشت... من به سراغ چيز هاي ممنوعه رفته بودم
و همواره تفاوت و شباهت خرد و جنون فكر ميكردم ... گاهي به
اين نتيجه ميرسيدم كه عشق چيزي شبيه عقل است ديده
نميشود اما وجود دارد اما بيشتر كه كلنجار ميرفتم ميديدم عقل
را ميشود به روش علمي ثابت كرد اينرا بارها در آزمايشگاه هاي مختلف ديده بودم ...
حتي يكبار يكنفر كه با عشق رابطه ي عجيبي داشت اما خودش
هم نميتوانست درك كند عشق چيست به من گفته بود مغز
انسان در برابر چرك خشك كن هاي قوي واكنش نشان ميدهد و
من با تعجب پرسيده بودم مگر مغز هم نوعي چرك وعفونت
هست! بعد با خنده به من گفته بود : يعني تو نميداني حالا
ميفهمم كه فقط بلدي حرف بزني چيزي نميفهمي با حالت
مصيبت زده اي خواستم بگويم كه خودت نميداني تو هم مثل من
دنبال يافته هاي عجيب وغريب وبدرد نخور هستي.(براي من عقل
زماني معني ميگرفت كه به چيزي فكر ميكردم و بعد ياد يك جمله
ي معروف در ذهنم چرخ ميخوردLمن فكر ميكنم پس هستم!
هميشه از خودم ميپرسيدم
مگر كاري به نام فكر نكردن هم وجود دارد؟ مثلا كسي را در نظر
ميگرفتم كه به دوستش در پاسخ اين سوال كه مشغول چه
كاري هستي مي گويد: من دارم فكر نميكنم! بعضي وقت ها در
اين دنيا كه به خيال ما مدرن شده است با انرژي هايي روبرو
ميشويم كه به شكل وحشت ناكي
نقطه تقابل آنچه كه ما فكر ميكنيم هستند.(البته منظورم در مورد
اين جمله نيست). هميشه حرف هاي ما به اينجا كشيده ميشد
منِ عصباني عقده هايم را سر ليوان بيچاره در مي آوردم و هر روز
صبح لاشه ي مچاله ي ليوان بالاي سرم را نگاه ميكردم كه بدون
هيچ گناهي به جاي عشق خفه شده بود.
اين ديگر قابل تحمل نيست تو هر روز يك ليوان از من ميخواهي
ومن مجبور ميشوم
براي خريد يك چيز غير ضروري به بازار بروم و خريد كنم . خيلي
طول كشيد تا مادرم بفهمد نياز به چند جين ليوان فلزي محكم در
زندگي هر كسي احساس ميشود. او حتي نميفهميد چرا از
استرداد جنازه ي اين محكومين به مرگ طفره ميروم و خيلي
دلش ميخواست يكي از اين جنازه ها را كالبد شكافي كند! اما به
او اطمينان داده بودم همه ي آنها بدليل نرسيدن اكسيژن به
مغزناگهان
خفه شده اند و هميشه تاكيد ميكردم اين نمونه از مرگ مسري
وبدون درمان است.
اما براي خودم بسياري از اين لاشه ها در هيبت عشق هاي
خفه شده اي بودند كه به زندگي و هرچه متعلق به آن بود ربط
داشتند. هيچ كس نميتوانست بفهمد دنبال هويت گشتن براي
فرزند بدون شناسنامه ي تدبير و تهيدستي غير ممكن است و
اين موجود با ذات حيله گري كه دارد همواره چهره عوض ميكند و
براي هرآدمي نقش دوگانه اي خلق ميكند ! بيچاره آدم ها فكر
ميكنند چيزي كه گلويشان را فشار ميدهد با همه ي فرضيه هاي
اثبات شده و اثبات نشده فرق دارد! فكر ميكننداين موهبت الهي
تنها به آنها هديه شده غاقل از اينكه بارها وبارها به سراغ بد
بخت ترين انسان ها نيز رفته است .
اين لباس ها مناسب جايي كه ميروي نيستند ، چرا فلان لباست
را امتحان نميكني؟ با اينكه خيلي بزرگتر از او بودم نميخواست
بفهمدعدم توانايي انتخاب لباس مناسب تا نداشتن ميلي براي
جلب توجه ديگران خيلي فرق ميكند. بدون توجه به حرف هايش
با كهنه ترين شلوار وپيرهنم (كه خيلي اتفاقي در گنجه ي لباس
ها پيدايشان كرده ام( در يك جمع ظاهرا رسمي حاضر ميشوم !
در تمام مدتي كه ديگران مشغول حرف زدن و خود نمايي هستند
به چيز هاي خنده داري فكر ميكنم كه ممكن است آنروز به نظرم
زيبا آمده باشند، ناگهان براي يكي از دوستانم كه داشت براي
بيان حرف هاي قلب ديگران مانيفست صادر ميكرد( حالا فرق
نميكند از خودش بود يا مانيفست هاي ثابت نشده ي ديگران) يك
دست انداز شوك برانگيز درست ميكنم و نظم جلسه را به هم
ميزنم !
تنها جوابي كه به ذهنش رسيده اينست: ادبيات پدر ومادر دارد!
ويكي ديگر از حاضران كه او هم از موضع دفاع بلند شده دقيقا
حرفش را تاييد ميكند! (تاكيد ميكنم دقيقا!) و بعد احتمالا به عنوان
مادر خوانده هاي غير رسمي ادبيات از اين احساس مادرانه
سرشار ميشوند و به درجه اي از تقدس ميرسند!(نميدانم واقعن
نميدانم!) دست ميزنم و تسليم ميشوم.
بيشتر هدف من به هم زدن نظم خود ساخته و بي پايه اي بود
كه ظاهرن حاضرين آنرا پذيرفته بودند يكجور حس روانشناسانه به
سراغم آمده بود ! همه ي آدم ها وقتي با تو دچار مشكل
ميشوند كه چيزهاي بديهي شان را نپذيرفته باشي و به سراغ
اتفاق هايي بروي كه آنها تجربه نكرده اند و يا از تابو هايي حرف
بزني و دفاع كني كه خونشان را به جوش مي آورد! اين روي داد
ها ممكن است به اطرفيانت احساس عقب ماندگي يا جلو
رفتگي بدهد تو خواسته اي خودت را با ديگران متفاوت نشان
بدهي پس محكومي و بايد سرزنش بشوي و حتي گاهي خيلي
بد تر از آن در تنهايي وحشتناكي بميري.
بازي ممنوعيت ها:
دوباره ذهنم داشت به آن بازي گرايش پيدا ميكرد .من نظم يك
جلسه ي خاص را بهم زده بودم و از تابويي دفاع كردم كه در آن
اجتماع همه به صورت طبيعي وبديهي از آن دوري ميكردند!
لذت وحشتناكي داشت يك جور خرق عادت در دنيايي كه تصور
ميكرديم مدرن شده!
دنياي فرديت ها! اما اينطور نيست هميشه قطعيت هايي هستند
كه پيش رو داريم و مجبوريم
تابع آنها باشيم ... اما اگر اين قطعيت ها را از جهان بگيري آيا باز
هم چيزي به نام زندگي وجود دارد؟ يادم به عضله هاي پيچيده ي
مردي افتاد
كه ديشب در رستوران ديده بودم!در يك سال گذشته نزديك به
هفت هزار دلار غذا خورده بود (البته غير از آنچه كه مادرش در
آشپز خانه پخت كرده بود) و قرار بود در مسابقات قوي ترين
مردان شركت كند. حالا از خودم ميپرسم اين عضله ها در آن
دنياي بدون قطعيت به چه دردي ميخورند؟
مردن در تنهايي:
اگر قرار باشد نوع مرگ را خود آدم انتخاب كند ترجيح ميدهم
اصلن نميرم! به نظر من حتي مرگ هم براي خودش لذت بخش و
زيباست و بخش بزرگي از اين زيبايي مربوط به ناگهاني بودن آن
است .اما گاهي هم اتفاق مي افتد كه آرام وتدريجي به سمت
آن حركت ميكني و خودت ميفهمي در پشت اين پرده چه اتفاقي
براي تو خواهد افتاد اما هيچكدام از اينها را نميشود براي كسي
تعريف كرد.
ذهنم را در هم مي فشرم تا شايد حرف هاي بزرگي بزنم،
نمي شود ! چند كلمه را انتخاب كرده ام همه بالقوه ميتوانند
شاگرد همه باشند! و اين مرتبه هميشه در حال چرخش است
براي كسي تمايز قائل نيست دوباره اين منم كه نظم يك جلسه
را بهم ميزنم! افرادي كه سن شان از پدر بزرگ من هم بيشتر
است با ترش رويي نگاهم ميكنند و احتمالن زير لب بد بيراه حواله
ام ميكنند. اما بر عكس ديروز لباس هاي مرتبي پوشيده بودم
مرتب و سياه! همه كنجكاو شده اند دليل اينطور لباس پوشيدن
مرا بفهمند و وقتي خبر مرگ كسي را (كه آنها هرگز نديده اند )
به آنها ميدهم منتظر ايفاي نه چندان ماهرانه اي از نقش يك
انسان اندوهگين و مصيبت زده هستم !همه شبيه به هم ناراحت
مي شوند و فرقي نميكند ! هميشه نشانه ها مارا بازي
ميدهند ... چرا سياه پوشيده اي؟! چرا سياه شده اي؟!!
_ تا حالا هيچوقت توجه كرده اي قهوه را نميشود ناگهاني
سر كشيد و قورت داد؟ با تعجب نگاهش ميكنم !_ فقط يك قهوه
ميتونه چرتت رو پاره كنه نگاهش ميكنم كسي نيست! بعضي
وقت ها انقدر سريع مي آيند كه نمي فهميم با يك اتفاق ذهني
روبرو هستيم يا يك واقعيت عيني!هورتي قهوه را سر ميكشم
انگار جاي يك درياچه قهوه نوشيده ام ( به درياچه اي فكر ميكنم
